1
39:00
خلاصه داستان : احلام و فری آماده اومدن شاهرخ و ادی میشن که سر میرسن. محبوبه از دور کشیک میده و منتظر می مونه تا اونا برن داخل.وحیده برمیگرده غربت، صفورا دردش میگیره و می خواد زایمان کنه بقیه هم مجبور میشن بمونن، صفورا حالش بد میشه اما هرطور شده بچه رو تو خونه بدنیا میاره و خودش از دنیا میره. همه خانم ها حالشون بد میشه و به گریه میفتن ادی و فری مشغول بازی تخته میشن ، ادی وسط بازی میره دستشوی، فری از شاهرخ می پرسه به محبوبه چی گفته؟ شاهرخ میگه چیزی نگفتم. محبوبه در میزنه میگه فری چزی بیا بیرون کاریت ندارم مهمون داری؟ فری میره در رو باز کنه، شاهرخ