1
39:00
خلاصه داستان : فری میاد داخل و همه جا رو بررسی میکنه میگه دیوار بتون آرمه هست و برای کندنش تی ان تی می خواد، فری دست فرید رو میگره و به نوچه هاش میگه جسد سمسار رو بردارن ببرن بیرون، بعد به فرید میگه جیگردار شدی دیوار میکنی، به صنم میگه همبازی بچگیت من بودم ولی تو چسبیدی به فرید، لیاقت میخواست همپای یله غربت بودن. فری نوچه هاش رو صدا میکنه بیان داخل و فرید رو ببرن به تخت ببندن، فرید با داد و التماس می گفت فرهاد داداش نکن هرچی میگه غلط کردم گوش نمیده. فری به صنم میگه می خوام برم چشمش رو برات قاب کنم. صنم مجبور میشه بگه تو بردی حرف میزنیم الان صبح میشه باید بریم با هم توافق می کنیم. فرید از ترس خودشو خیس می کنه، فری چاقو رو میزنه ...