39:00
سریال غربت فصل 1قسمت 1
خلاصه داستان : تو مقر استقرار که بهش میگفتن غربت مشغول کشیدن غذا برای افراد ساکن بودند تو یه اتاقک صفورا از حال میره، خانمها به کمک صفورا میان و پاشوره اش می کنند که تشنج کرده، می خوان ببرنش درمونگاه اما صفورا راضی نمیشه و میگه من دیگه وقت ندارم کارم تمومه. فرید تو دست مشغول فروختن دلار بود، صنم با رفیقش بساطشون رو میارن تا گوشه خیابون بچینند و بفروشن، اون نزدیک مرکز جمع آوری پول برای کمیته امداد بود، صنم تمام حواسش به مأمورای کمیته که برای بردن پولها اومده بودند بود. نامه ای بدست فرید میرسه که حاوی پاسپورتش برای مهاجرت بود. فرید میاد پیش صنم و نامه و پاسپورت رو بهش نشون میده، صنم میگه مبارکه، من کی برم محضر الان برم یا بذارم بپری بعد؟ فرید میگه عجله داری؟ دلت می خواد اسمم رو از شناسنامه ات در بیاری؟ صنم جواب میده دوست دارم تا کسی بو نبرده تمومش کنم و یه المثنی بگیرم. فرید میگه واقعا رفتن اینقدر راحته، اما صنم میگه فرید اگه اذیت میشی دیگه نیا دیدن من ما باهم حرف زدیم گفتم که تا پشتوانه مالی درستی نداشته باشم نمیام عشقم، تو هم الان اولویتت اینه ( به پاسپورت اشاره میکنه) ، اما فرید عصبانی میشه و داد میزنه که آره نیست اولویت من تویی، روزیکه این مهر خورد زیر پاسم فکر می کردم بهترین روز عمرمه اما دیدم نه، گفتم من دیگه پای کدوم بساط برم صنم رو ببینم، من گفتم میریم اونور دو شیفت کار می کن







