1
39:00
خلاصه داستان : وحیده آخر شب وویس های علی رو گوش میده که از رفتن به ترکیه و بعدش کانادا میگه، محبوبه بهش میگه حکایت عاشقی تو غربت نَقل آبجوش و سیب زمینی تخم مرغه، بعد از عشق اینجا آدمها دو دسته میشن، یا مثل سیب زمینی نرم یا مثل تخم مرغ سفت، من جز دسته دوم بودم سفت شدم بعد از فریدون دیگه نتونستم. بعد از وحیده میپرسه کی قراره بره؟ وحیده میگه فردا، علی آدم داره خودش می بره، رسیدم به شاهرخ زنگ میزنم، بعدش هم تند تند زنگ میزنم، تو با صنم حرف زدی؟ محبوبه میگه...